تبليغاتX
فكر بزرگ
   
فكر بزرگ
 
 
موضوعات

1- فرشته هاي آسموني و آدماي زميني!

2- پندار

3- مهر (1)

4- در فراسوي آشفتگي! (1)

5- تقديم به دوست بسيار عزيزم «ناميرا»

6- نعمت غذا خوردن

7- مهر (2) – خوشبختي

8- مهر (3) - آواز قلبها

9- در فراسوي آشفتگي (2) – دختر بهار

10- هزار توماني

11- مهر (4) – ...

12- نرخ عاشقی

13- در فراسوي آشفتگي (3) – سلام بر آفتاب

14- آرامش دوباره

15- چهار تكه امر خير

16- بهار مبارك بر تمام دوستان و بر تو نازنينم!!

17- جلسه ا: من و آغاز

18- جلسه 2: قدم اول در موفقيت

19 - جلسه 3: كاركرد ذهن

20- جلسه 4: افزايش نيروي ايمان

21- جلسه 5: قدم دوم در موفقيت

22- جلسه 6: افزايش اعتماد به نفس

23- جلسه 7: افزايش اعتماد به نفس

24- جلسه 8- چگونه بزرگ بينديشيم؟

25- جلسه 9- بزرگ انديشي

26- جلسه 10- تفكر خلاق

27- جلسه 11- شخصيت و انديشه ها

28- جلسه 12: رسیدن به موفقیت توسط جلب حمایت دیگران

29- جلسه 13: تعيين هدف

30- جلسه 14: تمرینی برای قانون جذب

31- جلسه 15: راهنماي نوشتن برنامه برای یک ماه و ده

32- جلسه 16- حسادت

33- جلسه 17- دعا - تجسم - واقعيت

34- جلسه 18- به خدا چه میتوان گفت؟

35- دعایی آمیخته با اصول زندگی براي سال نو

36- جلسه 19- شهامت جواب "نه" دادن به ديگران

37- جلسه 20- به آنچه داری بیندیش، نه آنچه نداری...

38- جلسه 21- تفکر مثبت=عشق به زندگی

39- جلسه 22- "آیا کائنات مرا دوست دارد؟"

40- جلسه 23- بيحوصلگي و بقراري

دلم خودمو میخواد.....

41- جلسه 24- رفتار قاطعانه چیست؟

42- جلسه 25- قربانى تعارف نشوید

43- درزندگي مثل مداد باش!!

44- جامعه جاري يا جامعه ساكن؟!

45- راه حل

46- دكتر...

47- حرمت مادر...

48- دلم خودمو میخواد

49- گاه باید بشکنی.....

50- بیدار باش

51- از بین بردن حلقه کارما

52- آمین

53- پله به پله...

54- گاهی خم شو تا نشکنی

55- ذهن...

56- افتخار خدا

57- سال نو مبارک

58- ریسک پذیر باش و تصمیم بگیر

59- شطرنجباز حرفه ای

60- لبه تیغ

61- چشم در چشم خدا

62- روز عشق

____________________
آرشيو مطالب

بهمن 1390

تیر 1390

فروردین 1390

مهر 1389

شهریور 1389

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

بهمن 1387

دی 1387

آبان 1387

مهر 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

آذر 1386

آبان 1386

مهر 1386

____________________
مطالب اخير

61- چشم در چشم خدا

60- لبه تیغ

59- شطرنجباز حرفه ای

58- ریسک پذیر باش و تصمیم بگیر

57- سال نو مبارک

56- افتخار خدا

55- ذهن...

54- گاهی خم شو تا نشکنی...

53- پله به پله...

52- آمين

____________________
پیوند ها

سيستمهاي ديناميكي غيرخطي و تئوري آشوب

مثقال (قيمت روز و لحظه ای طلا،سکه،نقره ، مس و ارز در بازار ايران)

پروانه (الهام عزیزم)

زیبا شو

شرکت صنعتی الکتریک تک غرب (اطلاعات روزمره صنعت) - سیم و کابل

ایران پلیمر

کالیبراسیون

گاهنامه خبری کالیبراسیون

کاملترین مرجع تخصصی مهندسی برق وکامپیوتر

شرکت صنعتی الکتریک تک غرب

مقالات برق ساختمانی و صنعتی

مهندسی برق+دانلود مقالات+کتاب

پرواز را بخاطر بسپار ...

آبي احساس،آبي ايمان...

وروجك و اوستا ادر

آرام آبي من

پائولو كوئيلو

Maryam, Me & Myself

داستانهاي كوتاه

دست نوشته هاي يك جادوگر

راز

مديتيشن و تمرينات مديتيشن - اشراق ريكي

( Meditation) مديتيشن

خاطرات پت و مت از زبان پت

پايگاه اطلاع رساني تنظيم خانواده

ساده بگم!

عامل ناشناخته - وبلاگ تخصصي متافيزيك

و خداوند کیمیاگر را آفرید!

علوم متافیزیک و فراحسی

رنگارنگ

پرنسس ويانا

عاشقانه زيستن

تلنگر

ریکی و انرژی

متافيزيك

سبز خواهم شد

براي او

ازدواج موفق

خلوت و تنهايي من

متافيزيك(آجنا)

انجمن متافیزیک راه میان بر

انجمن فيزيكدانان جوان ايران

علوم

روح جادوگر

روانشناسي و مشاوره

قانون زندگي قانون باورهاست

The secret of being happy

پايان نامه هاي برتر دنيا

تفكر مثبت

چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

آیلتس

The Transcendental Meditation Program

ننه خاتون

چند كيلو اميدواري

فنگ شویی

فیزیک و اندیشه

لحظه ها و احساس

فقط يك طعنه ساده

ساز خدا

زنانه ترين اعترافات حوا

موسسه محك

داستان

خاطرات كودكي من

نجوم - اميررضا پدرام

وبلاگ كوهنوردي - كوه قاف

ثبت وبلاگ كوهنوردي

باشگاه كوهنوردي اوج - مشهد

هيات كوهنوردي نيشابور

سیم و کابل

صنعت تایر - پلیمرها

موفقیت محض

انجمن شیمی کاربردی

Standard

سه راهی

هنر طراحی نو و فنگ شویی

دکوراسیون

آکادمی آرايشگران

جک

سفره عقد

آموزش

کتابخانه - دانلود کتاب

اسرار زمین

تاریخ ما

فال تاروت کبیر

فال تاروت

مترجم آنلاین

آشپزخونهء من

طرز تهیه کیک و شیرینی

خاطرات آشپزی (ماری)

مطبخ رویا

آشپزی

آشپز ايراني

مطبخ خاله خانم

نی نی سایتی های کدبانو

کدبانو

خوش خوراک

نارنج و ترنج

عسل

مامی سایت

آشپزی آکا الکتریک

هنر طباخی

آشپزی رنگین

آگاهی بیدار

chemistry

پلیمر

فقط شیمی

مجله شیمیدان

مهندسی پتروشیمی دانشگاه صنعتی ارومیه

جدول تناوبی عناصر

مشاور ازدواج

عکسها و مطالب جالب

سایت آبشاران

دانلود رایگان کتابهای صوتی

آدرس موزه های تهران

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

شنبه 1390/11/22

61- چشم در چشم خدا

قراری گذاشتم بین خودم و خدا

ابنکه زوج بودن باشد قرار ما

 

نشستم و سنگهامو واکندم باهاش

اگر نه، همین زندگی رو که بهم داده پس بگیره و بی خیالِ من یه بنده اش بشه

این همه آدم، یکی کمتر، به کجا بر می خوره؟

 

وقتی که صبر به انتها میرسه خیلی کارا انجام میشه که نباید بشه

وقتی وسعتِ دید نباشه همین دنیای کوچیکِ پیشِ پامون، میشه زندون

وقتی توکل و اعتماد از دل رخت برببنده نتیجه میشه اونی که ......

 

همین چیزایی که گفتم برام اتفاق افتاد همین چند روز پیش

دیگه کم آوردم و شال و کلاه کردم بر قدم گذاشتن به مسیری که انتهاش رو پایان سال تعیین کرده بودم

باور کن راه افتادم، نه اینکه فقط نیت کرده باشم برا رفتن.......

اومدم که برم، با تمام کوله باری که مهیا نموده بودم

 

اما با کمال ناباوری، چنان نهء محمکی جلو راهم قرار داد که تا چند ساعت منگ بودم و مونده بودم آفرین بگم به این شطرنجباز حرفه ای: به این خدای زیرکم، که درست در لحظهء آخر ماتم کرد و برگ برنده اش رو رووو کرد یا گریه کنم به حال خودم که نشد یا اینکه خوشحال بشم که قراره اونی بشه که میخوام

 

گاهی از کارای خدا در عجب می مونم که چرا برگ برنده اش رو میذاره درست لحظه آخر رووو کنه؟

آیا می خواد دست و پا زدنمونو ببینه؟

یا اظهار عجزمونو بشنوه؟

شاید بفهمونه که باید میدون رو براش خالی کنیم تا اونی اتفاق بیافته که میخوایم

 
 

جمعه 1390/11/14

60- لبه تیغ

گاهی وقتا میری و میری اما نه با اطمینان

گاهی هم کم میآری و نمی ری

شاید هم به گمانت، نمی تونی بری،

یا به خیالت، رفتنت با نرفتت هیچ فرقی به حالت نداره

 

همش برمی گردی پشت سرتو نگاه میکنی: که آیا درست اومدی؟

آیا راه دیگه ای هم بود که می تونستی انتخاب کنی و تو ندیدی یا ندیده گرفتی؟

 

اون وقته که پاهات سست میشن برا ادامهء مسیر،

انگیزه ات کم و کم و کم میشه

همش روزای رفته ات رو می شمری،

آینده رو از ذهنت پاک می کنی ندانسته

 

این جوریه که قدمهات لرزان میشن در رفتن،

حالا فقط تووو دلت شک و تردید راه میره

و

اگه ایمانی از باورهای قدیمت مونده باشه

گاهی وقتا میآد زیر بغلتو می گیره و آروم آروم می بردت جلو

این طوری میشه که رووو لبهء تیغ قدم بر می داری...........

 

یه طرفه این لبه: همه شک و تردیدات قرار دارن که نمی ذارن چشم از پشت سرت برداری و جلو رو ببینی

به طرف هم باورهای اشتباهت قرار دارن که میگن نرو، بی نتیجه است

 

رووو لبهء تیغ هم که به کمک ته ماندهء ایمانت باقی مونده، خودت ایستادی و هر آن که به یکی از این دو طرف سقوط کنی و برا همیشه زندگی ات رو فنا کنی

 

خیلی سخته ایستادن روووو این لبه

و تنها حامی هم همون یه ذره ایمانیه که مونده

و تنها شانس هم وجود همین لبهء باریک...........

 

باورم اینه که همون رووو لبه بودن هم حکمته خداست که میگه:

نمیذارم بیافتی که اگه بیافتی یا بغلت می کنم یا پروازت میدم

اما در هر حال

نمی ذارم سقوط کنی

.

.

.

کافیه که فقط دلتو از اطمینان لبریز کنی تا ببینی که من همین جا تمام حواسم به توئه......

تمام حواسم


ادامه مطلب...

 
 

چهارشنبه 1390/04/01

59- شطرنجباز حرفه ای

بعضیها براشون فرقی نمیکنه کجا باشن و چیکار کنن، به قول معروف: بیل نشد، کلنگ....این یعنی: بی اهمیت بودن موضوع برا اونا

اما برا بعضیها فرق می کنه........اونا خوب میدونن که تو زندگی، که بالا پایین داره، نباید کم آورد. درست مثل یه شطرنجباز حرفه ای، که اونقدر مهره ها رو عقب جلو می کنه تاااااااااااااااا برنده بشه اما............عقب نمیکشه و جا خالی نمیکنه...........پس، اون بعضیها حرفه ای عمل می کنن..........درست مثل یک شطرنجباز حرفه ای..........

اینا رو بازم علی آقا می گفت، آخه دید که تو تصمیمگیری ام موندم چیکار کنم. با این که میدونم چی درسته اما گاهی دل دل می کنم..........پس منم میشم یه شطرنجباز حرفه ای..............با اینکه مهندس برا اینکه لج منو درآره، میگه: مگه خانمها هم بلدن شطرنج بازی کنن؟؟

 
 

جمعه 1390/01/19

58- ریسک پذیر باش و تصمیم بگیر

برا موفق شدن و رسیدن به آرزوهات، برا اینکه تبدیل به یکی از مدیران قابل احترام و اعتماد و طرف مشورت بشی، ابتدا خوب مطالعه کن و خوب فکر کن و بعد:

جرات و جسارت به خرج بده تا بتونی ::::::::: مهمترین کار رو انجام بدی، بتونی تصمیم بگیری و بلند اعلامش کنی. پای حرفتم بایست و مسئولیتشم به گردن بگیر؛ حتی اگه همه مخالف باشن.

تا اهل تصمیم گیری و ریسک منطقی کردن نباشی، نمی تونی بالا بری و صعود کنی. میشی یکی از همون افرادی که حاشیهء امن زندگیشونو حفظ کردن به بهای از دست دادن تمام بلند پروازیها و رویاهاشون، به بهای از دست دادن لیاقتهای بالفعلشون ........

این حرفا رو علی آقا بهم می گفت، سرپرست موفق یکی از سالنهای تولید.

 
 

جمعه 1390/01/19

57- سال نو مبارک

سلام

مدتهاست که پست نذاشتم. اما نظرات زیادی دریافت کردم همگی حاکی از دلگرمی و محبت. متشکرم از الطافتون. به زودی باز هم مهمان وبلاگ همگی خواهم بود.

سال نو رو به همه عزیزان تبریک میگم.

دعایم، داشتن سالی سراسر عشق و سلامت و آسایش و آرامش و طول عمر برای همه و خانواده عزیزم است.

 
 

جمعه 1389/07/30

56- افتخار خدا

نگاهــــم کـــــــــــرد

با همـــان لبخند مهـــربان همیشگــــــــــــــی

زیر لب گفــت:

جوری بــــــــــاش که

وقتـــــی نگــــــاهت میکنــــــم

کِــیف کنــــــــم .....

 

پانوشت: (خداست که مثل همیشه صمیمانه با من صحبت می کند)

 
 

یکشنبه 1389/07/18

55- ذهن...

انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »

حقیقت این است كه به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود.
كلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است كه به شیشه‌های عینكی كه به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد كه رنگ آنها را عوض كنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر كنیم.
آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلكه تعبیر و تفسیر ما از آن است.

 
 

شنبه 1389/07/17

54- گاهی خم شو تا نشکنی...

اگر با کسی اختلاف نظر دارید، ...

ببینید که

اگر حرف او را بپذیرید

چه اتفاقی می افتد...

نظرات دیگران را

و بعد فکر کن...

روی افکارت پافشاری نکن

و بدون تفکر

راه و روش خودت را پیش نگیر...

خودت را متناسب با محیطی که در آن هستی

وفق بده و

گاهی از نظرات خودت

کوتاه بیا...

در مقابل حرف دیگران

فورا عکس العمل نشان نده...

یادتان باشد

انعطاف پذیری معجزه می کند

و درهای بسته را باز می کند

البته یادتان باشد

در هر سنی قابلیت انعطاف دارید

و

گاهی خم شو ید تا نشکنید ...

 
 

جمعه 1389/07/09

53- پله به پله...

زندگی مثل یک نردبان است... برای صعود به پله بالاتر ، باید پله ای که در آنیم

محکم کنیم . آدمها با روشهای مختلف با این پله ها  کنار میایند :

  ــ من از این پله متنفرم . دلم میخواهد روی یک پله دیگر باشم ..

    و آنوقت هست که در همان پله در جا میزنیم .

  ــ من نردبان او را میخواهم ! .. . این را حسادت مینامیم .

  ــ حالم از این نردبان بهم میخورد ... من پائین میپرم !.... و این

    اسمش خودکشی است .

  *** 

  هر وقت در پله ای ماندنی شدیم از خود بپرسیم :

             " جای پایم را در کدام پله سفت نکردم ؟؟ "

 
 

چهارشنبه 1389/06/10

52- آمين

خدايا!
اگر روزي من در آسمان است برايم باز كن
اگر در زمين است برايم استخراج كن
اگر در راه است موعد آن را نزديك گردان
اگر نزديك است آن را زياد بفرما
اگر زياد است دسترسي به آن را برايم آسان گردان.

آمين

 
 

دوشنبه 1388/10/14

51- از بین بردن حلقه کارما

هنگامي كه بطور كامل حضور داريد اگر افرادي كه در اطرافتان هستند رفتاري ناآگاهانه و آزار دهنده از خود نشان دهند نيازي نمي بينيد كه واكنش نشان دهيد و در نتيجه،‌آن رفتار را حقيقي نمي انگاريد. آرامش شما چنان گسترده و عميق مي گردد كه ناآرامي ها را در خود حل مي كند گويي هيچگاه وجود نداشته اند. اين حالت، حلقه كارما را از بين مي برد.

 
 

جمعه 1388/09/20

50- بیدار باش

بیدار باش و حاضر شو!!!!!!!!!

از ذهنت خارج شو تا بدانی و ببینی هر آنچه را که لازم است بدانی و انجام دهی......

تا بدانی و انجام دهی هر آنچه را که نیاز داری......

تا بدانی و انجام دهی هر آنچه را که برای آرامش و آسایش و خوشبختی ات لازم داری.....

 
 

شنبه 1388/08/30

49- گاه باید بشکنی.....

گاه باید بشکنی خیلی شدید و بیصدا و تلخ........اونقدر عمیق بشکنی که قلبت به درد بیاد و نفست حبس بشه و شاید بخوای که دیگه نباشی تو این دنیا.........

اما اگه فقط کمی دوام بیاری، اگه فقط کمی شانس داشته باشی که همچنان حسّ زندگی کردن در وجودت جاری باشه اون وقت می بینی اونچه که شکسته، تو نبودی، پوسته هایی سخت بودن که نمیذاشتن بزرگ بشی؛ می فهمی که اونی هم که باید بشکنه تو نیستی.......

می فهمی؟! خیلی راحت میشه شکستن پوسته رو با ناسازگاری روزگار برابر دونست اما خیلی تفاوت دارن با هم.........متوجه هستی؟ متوجه هستی؟!

 
 

چهارشنبه 1388/06/18

48- دلم خودمو میخواد

گاهی اونقدر احساس تنهایی میکنی که نمیدونی اون همه دوستان صدیق کجان..........

گاهی اونقدر احساس تنهایی میکنی که میشی شکننده ترین موجود دنیا.........

گاهی اونقدر احساس درموندگی داری که نمیدونی به کی پناه ببری.........

گاهی اونقدر شک و تردید میریزن تو جونت که دلت میخواد دنیا به آخر برسه..........

........

حالا من همه این حس و حالها رو با هم دارم........در این روزهای عزیز و در این شبهای مقدس.........دیشب که رودررو خدا نشستم و نگاش کردم و سکوت کردم.........نمیدونم نهایتِ این راه تصمیم جدیدی که اتخاذ کردم به کجا میرسه.........و همینا هر لحظه مثل خوره تو وجودم بالا پایین میشه..........فقط حرف دلم رو گوش کردم و قانون حرمت به خویشتن........حالا چقدرش درسته، خدا میدونه..........

.......

این روزا، دلم خیلی خودمو میخواد.........

 

 
 

پنجشنبه 1388/05/15

47- حرمت مادر.......

اپيزود اول: دو سال پيش

اون ترم خواهرم نياز داشت كه معدلي بالاي 15 ، 16 داشته باشه. چند تا از نمراتش اعلام نشده بودن. به خواست خواهرم، مادرم زنگ ميزنه به استاد زبان خواهرم در دانشگاه. فقط برا جويا شدن نمره اش و راحت شدن خيال خواهرم. بگذريم كه بعدا مشخص شد بالاترين نمره كلاسشونو گرفته. استاد گوشي رو برميداره و اولين سوالي كه مي پرسه: "شماره منو از كجا پيدا كردين؟" گويا استاد فراموش كرده بوده كه كافيه دانشجو اراده كنه تا بتونه شماره استاد رو به دست بياره. و ادامه ميده: "نمراتو اعلام ميكنم!!!!!!" بي توجه به حرمت مادر...........

*************************

 اپيزود دوم: ترم پاييز 87

استاد فيزيك داره به حرفهاي يكي از اساتيد فارسي گوش ميده: "اين دانشجو با نامادري زندگي ميكنه كه اون خانم اجازه درس خوندن به اين دخترو تو خونه نميده و دختره هر چي ياد بگيره در كلاس درس و دانشگاهه حالا در امتحان شما نمره زير 10 آورده كه اگه پاس نكندش نامادريه روزگارشو تو خونه تباه ميكنه و....". استاد بدون پرسشي، برگه نمرات رو درميآره و به اون دانشجوي دختر، نمره قبولي ميده............به حرمت مادر ِ نداشتهء دختر............

*************************

 اپيزود سوم: يك ماه پيش

گوشيم زنگ ميزنه. مادر يكي از دانشجوهام پشت خطّه. ديگه برام عادي شده كه دانشجوها شماره مو پيدا كنن. ميگفت: "پسرم از نعمت پدر محرومه و اين ترم، ترم آخره، فوق ليسانس هم قبول شده. برگه شو خوب ننوشته اما يه تحقيق خوب انجام داده، هر كجا بگين بيارم كه به نمره اش كمك كنه." فهميدم دانشجو عمدا مادرشو فرستاده كه نتونم روشو زمين بندازم. گفتم: "شنبه ساعت 11 ". مادر دانشجوم، از مدتها قبل جلو در اتاق منتظرم ايستاده بود. گفتم: "خوب ننوشته، نميشه الكي نمره داد!!!!" نگاهش تو صورتم موند. گفت: "اما من با زحمت بزرگش كردم. رتبه فوقشم خوبه. ترم آخره". مادرم يادم اومد موقعي كه استاد خواهرم نمره رو نگفت. تحقيق انجام شده نسبتا خوب بود و قابل نمره دادن. گذشته از اينا، نگاه مادره كه غرورشو حفظ ميكرد در خواهش از استادي كه جاي دخترش بود...........من هيچ وقت نميتونم روي مادرها رو زمين بندازم...........به قول يكي از دوستان كه هميشه ميگه: "نوشتهء پشت كاميونها تو جاده ها يادت باشه: رفيق بي كلك مادر"............نمره قبولي دادم به حرمت مادر...........

*************************

پاورقي: تشكر فراوان دارم از همه دوستان عزيزي كه در اين مدتي كه نبودم برام پيام گذاشتم. متاسفانه صفحه بلاگفاي من اصلا بالا نمي اومد و لذا نتونستم در اين مدت آپ كنم.

 
 

یکشنبه 1388/04/07

46- دكتر...

همين آرامش دكتر رو دوست دارم. با يه لبخندي به دنيا نگاه ميكنه كه جز مهربوني در صورتش نمي بيني. و با وجود كوله بسيار بزرگي كه برميداره هميشه حداقل به فاصله 200 متر از ليدر داره استوار از كوه بالا ميره. جمعه هم با همون لبخند با همون سرسختي و با همون كوله در ابتداي گروه بود. اين بار خانم دكتر هم بود. اما نه با همون توان برا بالا رفتن. گاهي در وسط گروه بود و گاهي در انتهاي گروه آروم آروم بالا مي اومد تا تجديد توان كنه. دكتر رو ديدم كه حواسش به همه چي هست. آهسته سرعت كم ميكرد. خانم بهش ميرسيد. بدون اينكه غرور خانم بشكنه. دو تايي در انتهاي گروه بالا مي اومدن. دكتر، توان ِ خانم ميشد. نيروي پاهاش. و خانم، انرژي دكتر برا پيشروي. عشق رو ميتونستم در نگاههاي هر دو بخوونم. احترام متقابل و فوق العاده اي كه در رفتارهاشون نسبت به هم جاريه. افتخار و علاقه و پشتگرمي ِ بي نهايتي كه به هم دارن. من همه اينا رو ميديدم.

دكتر و خانمش نه تنها در پيمودن راههاي سخت ما بين كوهها يار همند بلكه در پيمودن راه زندگي هم بيش از 33 ساله كه همراهند. اين همراهي هم لذت بردن از زندگي رو نصيبشون كرده و هم داشتن فرزنداني بسيار موفق.

دكتر و خانمش الگوي تمام جوونها و زوجهاي گروهند. هم در كوه هم در زندگي.

 
 

دوشنبه 1388/04/01

45- راه حل

جمعه 28 خرداد كوه بودم. همنوردام، اكثرا باتجربه ان و شايد از سن منم بيشتر سابقه كوهنوردي دارن. از دامنه خيلي دور شده بوديم كه حدود 7 تا سگ خيلي بزرگ به طرفمون هجوم آوردن. آقايون رفتن جلو به عنوان سد حمايتي. سگهاي يه گلهء خيلي بزرگ بودن كه چوپان ازشون دور بود. سگها بالاخره با ترفندهاي مختلف از ما دور شدن. يه جايي توقف كرديم برا استراحت. يكي از آقايون گفت: در برخورد با سگها از روش تهديد استفاده كرديم و با چوبدست سمتشون هجوم برديم نشد، دست به سنگ برديم نشد، از ترقه استفاده كرديم نشد و نترسيدن، تا اينكه كمي نون داديم بهشون و اين بار جواب داد و از اون حالت تهاجمي بيرون اومدن!! و اين يعني: "هميشه برا حل مسائل و مشكلات راه حلي هست، فقط بايد جستجو كرد و نااميد نشد و از راههاي مختلف هم وارد شد تا جواب گرفت!!"

بله! هميشه راه حلي هست! به قول يكي از دوستانم:

در بن بست.........راه به سوی آسمان هست...........فقط باید طریق پرواز آموخت ...

 
 

پنجشنبه 1388/03/28

44- جامعه جاري يا جامعه ساكن؟!

شهید مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند:

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که: "چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود"!

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است؛ تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند، بلكه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود و این نشانه یک جامعه مرده است ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که: متکلم هستند نه‏ ساکت، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‏خبرتر.

 
 

سه شنبه 1388/03/19

43- در زندگي، مثل مداد باش

پدر بزرگي مداد به دست در حال نوشتن مطلبي بر روي كاغذ، به نوه اش گفت: می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام ! پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی:
صفت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

 

صفت دوم:
باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر، پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

 

صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.


صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست،
زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.
پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

پنجمین صفت:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد.
پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری.
سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد.
بدان که چه می کنی.

 
 

دوشنبه 1388/03/11

42- جلسه 25- قربانى تعارف نشوید

هیچ گاه گفتار آسمانى را از یاد نبرید كه: "فرد كمرو، روزى‏اش ناچیز است." «روزى» تنها مبلغ پولى كه ما در اندوخته داریم، نیست. زمانى كه شما با شهامت نتوانید از عوامل زیان‏آور پیرامون خود پیشگیرى كنید و در مقابل خواهش نارواى دوستان پاسخ منفى دهید، كم‏روزى خواهید بود. بسیارى از ما بخشى از سرمایه‏هاى مادى و معنوى خود را به سبب كمرویى و تعارفات پوچ، قربانى مى‏كنیم. گفتگوهاى بى‏نتیجه و هدر دهنده عمر، تماس‏هاى تلفنى بى‏فایده، همنشینى اجبارى با اشخاص، برآوردن توقعات بیجاى افراد به علت شرم حضور، همه عواملى است كه ما را قربانى مى‏كند.

كسى كه براى عمر خود ارزشى قائل است به آسانى به دیگران فرصت تباه كردن آن را تقدیم نمى‏كند.

زمانى كه شما خود را پایبند اصول اخلاقى، وقت‏شناس و هدفمند نشان دهید اطرافیان همان گونه كه مى‏خواهید با شما رفتار مى‏كنند و عزّت نفس و عقاید شما را بازیچه قرار نمى‏دهند.

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ