گاهی وقتا میری و میری اما نه با اطمینان
گاهی هم کم میآری و نمی ری
شاید هم به گمانت، نمی تونی بری،
یا به خیالت، رفتنت با نرفتت هیچ فرقی به حالت نداره
همش برمی گردی پشت سرتو نگاه میکنی: که آیا درست اومدی؟
آیا راه دیگه ای هم بود که می تونستی انتخاب کنی و تو ندیدی یا ندیده گرفتی؟
اون وقته که پاهات سست میشن برا ادامهء مسیر،
انگیزه ات کم و کم و کم میشه
همش روزای رفته ات رو می شمری،
آینده رو از ذهنت پاک می کنی ندانسته
این جوریه که قدمهات لرزان میشن در رفتن،
حالا فقط تووو دلت شک و تردید راه میره
و
اگه ایمانی از باورهای قدیمت مونده باشه
گاهی وقتا میآد زیر بغلتو می گیره و آروم آروم می بردت جلو
این طوری میشه که رووو لبهء تیغ قدم بر می داری...........
یه طرفه این لبه: همه شک و تردیدات قرار دارن که نمی ذارن چشم از پشت سرت برداری و جلو رو ببینی
به طرف هم باورهای اشتباهت قرار دارن که میگن نرو، بی نتیجه است
رووو لبهء تیغ هم که به کمک ته ماندهء ایمانت باقی مونده، خودت ایستادی و هر آن که به یکی از این دو طرف سقوط کنی و برا همیشه زندگی ات رو فنا کنی
خیلی سخته ایستادن روووو این لبه
و تنها حامی هم همون یه ذره ایمانیه که مونده
و تنها شانس هم وجود همین لبهء باریک...........
باورم اینه که همون رووو لبه بودن هم حکمته خداست که میگه:
نمیذارم بیافتی که اگه بیافتی یا بغلت می کنم یا پروازت میدم
اما در هر حال
نمی ذارم سقوط کنی
.
.
.
کافیه که فقط دلتو از اطمینان لبریز کنی تا ببینی که من همین جا تمام حواسم به توئه......
تمام حواسم